|
خدای مهربانم ... ! + نوشته شده توسط احسان در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت
9:42 |
+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت
12:59 |
هتل همای بندرعباس
هتل هرمز بندرعباس
۲
+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت
11:35 |
مجتمع تجاری ستاره جنوب و نیلی واقع در بلوار ساحلی
+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت
10:44 |
خواهم که مهمانت کنم ****درگوشه ای از قلب خویش ****آیاقبولش می کنی این کلبه ویرانه را.؟
+ نوشته شده توسط احسان در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت
7:14 |
عصری است غریب و آسمان دلگیر است افسوس برای دل سپردن دیر است هر بار بهانه ای گرفتیم و گذشت عیب از من و توست ، عشق بی تقصیر است
کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داري
درعصرهاي انتظاربه حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي به دنبال واژه ای میگردم! تا قلمم راسیراب کنم واین آخرین شاید هم آغازی برای فرداییست که هنوز در راه نیست و کاغذهای مچاله شده ی زباله دان گواه به این راز دارند و این آیینه خسته تر از همیشه زیر غباری از دور تنها تصویر مرا بدونه هیچ واژه ای به سکوت فریاد می زند امروز غبارت را به باد می دهند . روزگاریست همه عرض بدن میخواهند/همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند/دیو هستند ولی مثل پری می پوشند/ گرگ هایی که لباس پدری می پوشند/آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند/عشق ها را همه با دور کمر می سنجند/خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد/عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد
+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت
7:38 |
باران میبارد امشب دلم غم دارد امشب آرام جان خسته ره میسپارد امشب در نگاهت مانده چشمم شاید از فکر سفر برگردی امشب از تو دارم یادگاری سردی این بوسه را پیوسته بر لب قطره قطره اشک چشمم میچکد با نم نم باران به دامن بسته ای بار سفر را با تو ای عاشقترین بد کردم امشب خجالت میکشم از دل اگر دل از تـو بردارم حرامـم بـاشـد آسایـش اگــر قلبـی بیــازارم + نوشته شده توسط احسان در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت
7:47 |
+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت
13:35 |
+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت
13:22 |
سلام دوستان گلم
با عرض پوزش بخاطر دیر آپ کردنم
با توجه به وجود مشکلات تا کنون موفق نشده بودم در سال جدید سری به وبلاگم بزنم
آخه این روزا مشغله کاریم خیلی زیاد شده و فرصت کمتر پیش میاد که بتونم مطلب بنویسم.
امروز صبح که از خواب بیدار شدم حال و روز خوبی نداشتم ، انگار شوخی شوخی سرما خوردم
گلوم بد جوری داره درد می کنه . حو صله هیچ کاری رو ندارم ، ولی دلم طاقت نیاورد که به وبلاگم
سر نزنم.خیلی دلم تنگ شده بود.تصمیم گرفتم با وجود کسالتم هر جور شده یه سری بیام وبلاگ.
انشالله سال خوبی رو شروع کرده باشین.براتون آرزوی سلامتی و تندرستی دارم
جمعه گذشته رفتیم یه جای خوش آب و هوا .جای شما سبز.از اونجا چند تا عکس قشنگ هم گرفتم
انشالله در اسرع وقت میذارم توی وبلاگم تا شما هم با اونجا آشنا بشین. ( روستای سیخوران)
+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت
11:44 |
چیزی امنین بی تو هادم غنچه نورس مریم + نوشته شده توسط احسان در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت
23:14 |
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش امد آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت خرمن سوخته ما به چه کارش می خورد ؟ که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت رفت و از گریه طوفانیم اندیشه نکرد چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند؟ آنکه زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت.؟ يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش مي گيره ... گفتم : يه خواهش دارم. وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار. گفتي به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم مي خندي... تنهاييم را با تو قسمت مي کنم + نوشته شده توسط احسان در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت
23:29 |
تو کیستی که من اینگونه، بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو بسان قایق سرگشته روی گردابم! ............................................. شبی بی حوصله رفتی ،دعا کردم که برگردی ........................................ من آهنگ غریب روزگارم غمی در انتهای سینه دارم تمام هستی ام یک قلب پاک است که آنرا زیر پایت می گذارم شبی غمگین شبی باران و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد تمام هستیم بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
ادامه مطلب + نوشته شده توسط احسان در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت
23:2 |
|
param name="Url" value=http://www.naghmeh.com/Naghmehcard/MIDI/ebi_ki_asghgato_pak.mid"ref>
|