تبليغاتX

رویای من

 

من اين كنج قفس مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر به سويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
 از اين زندان خاموش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
 دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها هر صبح روشن
 نگاه كودكي خندد به رويم
چو من سر مي كنم آواز شادي
 لبش با بوسه مي آيد به سويم
 اگر اي آسمان خواهم كه يك روز
 از اين زندان خامش پر بگيرم
 به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر كه من مرغي اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
 فروزان مي كنم ويرانه اي را
اگر خواهم كه خاموشي گزينم
پريشان مي كنم كاشانه اي را

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت 23:16 |

شمع سوزان توام،اینگونه خاموشم مکن

از کنارت می روم هرگز فراموشم مکن

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت 12:20 |

  • کاش می شد هیچ کس تنها نبود
    کاش می شد دیدنت رویا نبود
    گفته بودی با تو می مانم ولی
    رفتی وگفتی که اینجا جا نبود
    سالهای سال تنها مانده ایم
    شاید این رفتن سزای ما نبود
    من دعا کردم برای بازگشت
    دستهای تو ولی بالا نبود
    باز هم گفتی که فردا می رسی
  • کاش روز دیدنت فردا نبود

          "شمیم"

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 7:15 |

یه شب خوب تو آسمون
یه ستاره چشمک زنون
خندید و گفت کنارتم
تا آخرش تا پای جون
ستاره قشنگی بود
آروم وناز ومهربون
ستاره شد عشق منو,منم شدم عاشق اون
اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون
ابره اومد ستاره رو برد,نامهربون
حالا شبا به یاد اون زل می زنم به آسمون
دلم می خواد زل بزنم به آسمون ,این بود قول وقرارمون
تو رفتی واز خودت نذاشتی یه نام ونشون

"شمیم"

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 7:1 |

سوگند......

سوگند:
 
سوگند به كتابهايي كه در قفسه ي كهنه ي كتابخانه ام به من نگاه مي كند
 
سوگند به آخرين برگي كه از شاخه ي درخت انجير بر زمين مي افتد
 
سوگند به واژه هايي كه كبوتر وار به سوي تو پر مي كشند
 
                             به مرغ هاي آسمان نيم نگاهي هم نمي اندازم
 
                            و جواب سلام آهوان منتظر را نمي دهم
 
                          به شرطي كه تو در كنارم باشي .
                          ( تويي كه بايد باشي و نيستي)
 
+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 8:44 |

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

......................

با خود می اندیشیدم

در این ترانه بی تو ماندن

در این لحظه های بی تو

حس بودنت

شنیدن تپش های قلبت

از مرز فاصله ها

از نگاه چشم های تو

تمام انتظارم شده

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 8:17 |
+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 و ساعت 22:4 |

چشمه اشک تو خشکید وکسی گریه نکرد
گل این باغ خزان دید وکسی گریه نکرد
شبنم صبح که آویز لب پنجره بود
در غم رود تو خشکید وکسی گریه نکرد
پشت آن پنجره ها روی نفس های غروب
آسمان سهم مرا چید وکسی گریه نکرد
روی هر خوشه که نقش صد آینه بود
داس بی عاطفه خندید وکسی گریه نکرد
باز در خلوت نا گفته ترین صحبت عشق
هق هق پنجره رویید وکسی گریه نکرد
معرفت مُُرد،غروب آمد ویک شاخه غم
پیش رویای تو خوابید وکسی گریه نکرد

........................................................

ای ستاره که پیش دیده منی ،باورت نمی شود که در زمین
هر کجا به هر که می رسی ،خنجری میان مشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی ،خار جانگزای حیله ای نهفته است
آنکه با تو می زند صلای مهر،جز به فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه توست،چشم گرگ جاودان گرسنه ایست
ای ستاره ما سلاممان بهانه است،عشق مان دروغ جاودانه است
درزمین زبان حق بریده اند،حق زبان تازیانه است
آنکه با تو صادقانه درددل می کند ،های های گریه شبانه است

.....................................................................

**شميم**

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 و ساعت 21:40 |

ای قلم بشکن تو از این آه من
یا بسوز
از این غم جانکاه من
یا برایش نامه ای از دل نویس
یا بکش شکل مرا با چشم خیس

ای قلم از من برایش ناله کن
شعر هایم شعر هایم را
برایش نامه کن
.............................

در غریبی یاد یاران عار نیست

یک نظر کمتر از دیدار نیست
.......................................

توی عاشقای دنیا یه نفر عاشق ترینه
همه گفتن تو کتابا که عزیز و بهترینه
..................................................

 

<< باتشکر از سوگند>>

***************

با نگاهی دل زمن قاپید ورفت
داغ عشقش را به من بخشید ورفت
آمد ودر کوچه عشق وجنون
بی قراریهای من را دید ورفت
خواندرازعشق را درچشم من
آنچه را می خواست او فهمید ورفت
مثل باران بهاری لحظه ای
بر بیابان دلم بارید ورفت
در شب سرد وسیاه وساکتم
لحظه ای چون ماه،او تابید ورفت
دید چون سرگشتی های مرا
عاشقی بیچاره ام نامید ورفت
بی وفا رحمی به حال من نکرد
چون پرستو ناگهان کوچید ورفت

......................................

آمد ومانند گل در خواب من رویید ورفت
آمد وزخم دل را با نگاهی چید ورفت
نیمه شب بود و دلم مثل همیشه تنگ بود
آمد ومانند خورشیدی به دل تابید ورفت
باغبانی مهربان هر لحظه آمد سوی دل
بارها گلهای باغ قلب را بوییدورفت
من به درد بیکرانش از سحر تاوقت شام
گریه می کردم وبر گریه ام خندید ورفت

....................................................

از بین ما، چرا من ،ویلان کوچه هایم؟
گفتی: پلی نمانده، بین من و خدایم
در ایستگاه آنروز، دستت چه سنگدل بود
با آنکه می شنیدی فریاد بی صدایم
در هم شکستی ام سخت ،وقتی که رفتی،اما
می ریخت کاسه ای آب ،پشت تو های هایم
توی پیاده روها،هر جا که می نشستم
پر میکشید یادت تا اوج غصه هایم
بعد از تو،له شدم در مشت ترحم اشک
شاید رسیده باشم دیگر به انتهایم

................................................

کاش نان ما کمی برکت داشت
آب سردی که هر روز می نوشیم
کمی از عطر چشمه کوثر داشت
کاش آسمان خانه مان آبی بود
رنگی از آب آبی دریا داشت
کاش سبزه درخت کوچک ما
گلی از جنس نیلوفر داشت
خنده مان رنگی از سرخی صداقت داشت
کاش دستهامان که بر آسمان می رفت
قلبمان باوری از حضور سبزش داشت

...............................................

غروب را پشت شیشه جا بگذارو پنجره را ببند
ودر آن سو خورشید جاودان عشق را در قلبت جا بده
به بغض آسمان خیره شو وخود آرام آرام ببار
ابرها را یکی یکی ورق بزن،تا به آسمان صاف ویکرنگ صداقت برس

.....................................................................

<<با تشکر از شمیم>>>

**********************************

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد


نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم

سوتکی سازد که دائم بشکند سکوت مرگ بارم را . . . .

<<باتشکر از مصطفی>>

 

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 و ساعت 7:23 |

قرار است امشب دو ماهي بميرند
که ديگر سراغي ز دريا نگيرند
قرار است چشمان ما بسته گردند
اگر چه پر از آرزوهاي پيرند
و بوي جهنم که آيد از اين شهر
و مردان اينجا چه نا سر به زيرند
تمام فصولي که مي آيد امسال
بدون شک از ابتدا سردسيرند
بعيد است امسال دستان سردم
بدون بهار شما جان بگيرند
و يک سال ديگر گذشت و نفسهام
از اين لحظه هاي پر از غصه سيرند
شب سرد و بي انتهاي زمستان
قدمها مردد ولي ناگزيرند
دو خط موازي رسيدن ندارند
دو خط موازي فقط هم مسيرند

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 8:15 |

اشكي كه بي صداست

- پشتي كه بي پناست-

 دستي كه بسته است-

 پايي كه خسته است-

 دل را كه عاشق است

-حرفي كه صادق است-

شعري كه بي بهاست

شرمي كه آشناست

***

و تو می رفتی...و من غمگین بر دار زندگی خویش میمردم...

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 8:9 |

آمد ومانند گل در خواب من رویید ورفت
آمد وزخم دل را با نگاهی چید ورفت
نیمه شب بود و دلم مثل همیشه تنگ بود
آمد ومانند خورشیدی به دل تابید ورفت
باغبانی مهربان هر لحظه آمد سوی دل
بارها گلهای باغ قلب را بوییدورفت
من به درد بیکرانش از سحر تاوقت شام
گریه می کردم وبر گریه ام خندید ورفت

              ************

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 8:1 |

به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست 

چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست 

درين ساحل كه من افتاده ام خاموش،

غمم دريا، دلم تنهاست .

وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست

خروش موج، با من مي كند نجوا،

كه : « هرل كس دل به دريا زد رهائي يافت 

كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »

*****

مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست 

ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،

اميد آنكه جان خسته ام را ،

به آن ناديده ساحل افكنم نيست 

***

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 9:43 |

كنار دريا، با آب همزبان بودم .

 

ميان توده رنگين گوش ماهي ها،

ز اشتياق تماشا چو كودكان بودم !

به موج هاي رها شادباش مي گفتم !

به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، كف ها،

به ماهيان و به مرغابيان، چنان مجذوب،

كه راست گفتي، بيرون ازين جهان بودم .

 

نهيب زد دريا،

كه : - « مرد !

اين همه در پيچ تاب آب مگرد !

چنين درين خس و خاشاك هرزه پوي، مپوي !

مرا در آينه آسمان تماشا كن !

دري به روي خود از سوي آسمان واكن !

دهان باز زمين در پي تو مي گردد !

از آنچه بر تو نوشته ست، ديده دريا كن !

زمين به خون تو تشنه ست ، آسماني باش !

بگرد و خود را در آن كرانه پيدا كن ! »

*****

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 7:59 |

 

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
 و باتمام افق های باز نسبت داشت
 و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
 و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
 و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
 برای اینه تفسیر کرد
 و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
 همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خک دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چه قدر سبد
 برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد
 که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
 و رفت تا لب هیچ
 و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
 که ما میان پریشانی تلفظ درها
 رای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم



+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 7:17 |

 در باغی رها شده بودم
نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید
ایا من خود بدین باغ آمده بودم
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود ؟
 هوای باغ از من می گذشت
شاخ و برگش در وجودم می لغزید
 ایا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟
ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد
صدایی که به هیچ شباهت داشت
 گویی عطری خودش را در ایینه تماشا می کرد
 همیشه از روزنه ای نا پیدا
این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود
سر چشمه صدا گم بود
من ناگاه آمده بودم
خستگی در من نبود
 راهی پیموده نشد
ایا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟
ناگهان رنگی دمید
پیکری روی علفها افتاده بود
 انشانی که شباهت دوری با خود داشت
باغ درته چشمانش بود
 و جا پای صدا همراه تپشهایش
زندگی اش آهسته بود
وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود
وزشی برخاست
دریچه ای بر خیرگی ام گشود
روشنی تندی به باغ آمد
باغ می پژمرد
و من به درون دریچه رها می شدم

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 7:5 |

پرنده گفت : چه بویی چه آفتابی
آه بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت
پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغهای خطر
 در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده آه فقط یک پرنده بود


 

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 0:51 |

Image hosting by TinyPic

شانه های تو
همچو صخره های سخت و پر غرور
موج گیسوان من در این نشیب
سینه میکشد چو آبشار نور
شانه های تو
چون حصار های قلعه ای عظیم
رقص رشته های گیسوان من بر آن
همچو رقص شاخه های بید در کف نسیم
شانه های تو
برجهای آهنین
جلوه شگرف خون و زندگی
رنگ آن به رنگ مجمری مسین
در سکوت معبد هوس
خفته ام کنار پیکر تو بی قرار
جای بوسه های من بر روی شانه هات
همچو جای نیش آتشین مار
شانه های تو
در خروش آفتاب داغ پر شکوه
زیر دانه های گرم و روشن عرق
برق می زند چو قله های کوه
شانه های تو
قبله گاه دیدگان پر نیاز من
شانه های تو
مهر سنگی نماز من


 

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 0:19 |

کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خک می افتد
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می اید
حیاط خانه ی ما تنهاست
پدر میگوید
از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خود رابردم
و کار خود را کردم
و در اتاقش از صبح تا غروب
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید
لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافی ست
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
درآستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی ست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهی ها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها می خندد
و از جنازه ی ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش
آن قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود
و خواهرم که دوست گلها بود
و حرفهای ساده ی قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و سکت آنها می برد
و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد ...
او خانه اش در آن سوی شهر است
او در میان خانه مصنوعیش
با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی می سازد
او
هر وقت که به دیدن ما می اید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او
هر وقت که به دیدن ما می اید
آبستن است
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می اید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خک باغچه هاشان به جای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سر پوش می گذارند
 و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمبهای کوچک
پر کرده اند
حیاط خانه ما گیج است
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت 23:0 |

آفتاب می شود

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
 شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
 تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
 به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود


+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت 21:51 |

براي ديدن تو زندگيمو سر مي کنم

هر چي دلت مي خواد بگو حرفتو باور مي کنم

سنگ صبور تو منم پر از وفا وسادگي

بگو که از دل دل تو به من نگي به کي بگي

تو برام پيک نويدي تو مثه صبح سفيدي

دل ديوونه ام دست توست

توفرشته اميدي تو از آسمون رسيدي

شيشه عمر من دست توست

توي سختيهاي من فقط تويي که با مني

تو يه پيکي که برام حرفاي تازه ميزني

عاشق زارت منم گوهر شب تابم تويي

کسي که به ياد اون يه شب نمي خوابم تويي

براش چه بي تابم تويي خوب من ...

الهي اون روز نياد که قلبت از سنگ بشه

حرفات دروغ دلت پر از ريا ونيرنگ بشه

آخه اين دل نازکه مي شکنه مثله شيشه

اگه يک روز بشکنه ديگه آروم نميشه.....


+ نوشته شده توسط احسان در شنبه بیستم آبان 1385 و ساعت 22:13 |

عمري به هر کوي و گذر گشتم که پيدايت کنم
اکنون که پيدا کرده ام ، بنشين تماشايت کنم
الماس اشک شوق را تاجي به گيسويت نهم
گل هاي باغ شعر را زيب سراپايت کنم
بنشين که من با هر نظر ، با چشم دل ، با چشم سر
هر لحظه خود را مست تر ، از روي زيبايت کنم
بنشينم و بنشانمت آن سان که خواهم خوانمت
وين جان بر لب مانده را مهمان لب هايت کنم
بوسم تو را با هر نفس ، اي بخت دور از دسترس
ور بانگ برداري بس ! غمگين تماشايت کنم
تا کهکشان ، تا بي نشان ، بازو به بازويت دهم
با هم  زماني ، هم دلي ، جان را هم آوايت کنم
اي عطر و نور تو امان يک دم اگر يابم امان
در شعري از رنگين کمان بانوي رويايت کنم
بانوي روياهاي من ، خورشيد دنياهاي من
اميد فرداهاي من ، تا کي تمنايت کنم ؟

فريدون مشيري 

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه بیستم آبان 1385 و ساعت 8:19 |

شب ، چو بوسيدم لب گلگون او
گشت لرزان ، قامت موزون او
زير گيسو کرد پنهان روي خويش
ماه را پوشيد با گيسوي خويش
گفتمش : اي روي تو صبح اميد
در دل شب ، بوسه ما را که ديد ؟
غنچه خاموش او ، چون گل شکفت
بر من از حيرت نگاهي کرد و گفت :
با خبر از راز ما گرديد شب
بوسه اي داديم و آن را ديد شب
بوسه را شب ديد و با مهتاب گفت
ماه خنديد و به موج آب گفت
موج دريا جانب پارو شتافت
راز ما گفت و به ديگر سو شتافت
قصه را ، پارو به قايق باز گفت
داستان دلکشي ز آن راز گفت
گفت قايق هم به قايق بان خويش
آنچه را بشنيد از ياران خويش
مانده بود اگر اين راز پيش او
دل نبود آشفته از تشويش او
ليک درد اينجاست کان ناپخته مرد
با زني آن را ابراز کرد
گفت با زن مرد غافل راز را
آن تهي طبل بلند آواز را
لاجرم ، فردا از آن راز نهفت
قصه گويان ، قصه ها خواهند گفت
زن به غمازي دهان وا مي کند
راز را چون روز افشا مي کند

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه بیستم آبان 1385 و ساعت 7:47 |

 

در دادگاه عشق ......قسمم قلبم بود . وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان . قاضی نامم را بلند خواند و گناهم دوست داشتن تو اعلام کرد و پس محکوم شدم به تنهایی و مرگ .کنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم.

 

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 و ساعت 11:57 |

برای آشتی       جایی نذاشتی       دروغ می گفتی        دوستم نداشتی ....!

 مـــــن عــــــشـق را يـــــاد نـــــگرفتــــــم کـــه فــــرامــــوشش کنــــم
 اگــــرچــــه شــــايد بــــاد بــــرگهــــايـــم را تـــــکان دهــــد
 ولي ريشــــه ام در خــــاک محکــــم و ايسـتاســــت
 مــــن عــــشق را از
درخــــت آمــــوختــــه ام

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 و ساعت 11:11 |

عشق میوه ی زمان است

و اعتبار حریمش به پیشینه ای ست از

دادن،گرفتن،خندیدن و گریستن.

عشق شاخساری ست که بی درنگ

به شکوفه نمی نشیند

و دیر زمانی می گذرد تا گلستانی شود

سرشارعطر و رنگ

وهیچ معنایی بجز ایمان ندارد

ایمان و اعتماد به کسی، به چیزی

و پیوسته همسفر اشتیاق است

به تلاش و کار ، به تحمل و شادمانی.

و آنگاه که عشق جامه ی ایثار به تن کند

کم بهاترین حاصل آن رضایت و سر شاری ست

و این پاداش آنی ست که

به فراسوی و جود خویش راه دارد

و همیشه آسان تر ببخشد تا که فراچنگ آرد.

عشق آنست که به همه ی توان خویش دیگران را یاری کنی

تا به رویای خود واقعیت بخشد

و دنیایی صمیمیت و تکاپوست به شنیدن و ادراک

و از آن پس ، انجام هر آنچه بتوانی

و انداختن آنچه شایسته باشد.

که درخت زندگی دیگران سر شار میوه های شادمانی و امنیت و نیک بختی شود.

و گاه درد است

عشق سفری بی منتهاست در امتداد نیاز دیگران

و شایسته آنکه بکوشد، بنوشد و دل را بگسترد

به ادراک آنچه می گویند و آنچه ناگفته در دل نهان می دارند

که توان گفتنشان نیست.

عشق پایبند هیچ نباشد

و چون اصیل و بایسته آید

خویشتن را به هدیه ارزانی کند

بی چشم پاسخی.

عشق ناهمگونی را می پذیرد

و طغیان گه گاه و نابجای احساس را

گاه چنین شود که فرسنگها فاصله

در میان افتد

اما عشق را پیوسته باشد

که دریای ایمان است و کوه بردباری.

عشق توان و شوق رهایی از خویشتن است

و آیینه ی آتش و آب است

به گرمای محبت و بیرنگی دم سردی.

عشق به قامت پر شکوه خویش

هیچکس را دست نا امیدی بر سینه نگذارد

و نخستین است که شوق آفریند و هم واپسین

که شماتت کند.

و عشق پیمانی ست

که نان شادمانی و رویش و سرشاری را

میان تو و دیگران تقسیم کند.

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 و ساعت 7:38 |

بسیاری چنین اند

مسافری بیقرار، از شاخه ای به شاخه ای دیگر

همواره به جستجوی بخت

اما به هر مخاطره ای ،باز خویشتن را می یابند

بیشتر سرگشته و کمتر بخت یار.

تا آن روزی که دریابند چیزی را که می جسته اند

پیوسته با درون خویش نهان داشته اند

 و آنچه شادمانشان می کند

تقسیم نان جان است به سفره ی دوستی

و با آنکه بیشتر از همه دوستش دارند،

او را عاشقند.

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت 7:34 |

بیاموزم که برای امروز زندگی کنم.

دریابم که باید بپذیرم هر آنچه را در کف اختیار نمی توانم و همه چیز را این همه جدی نگیرم.

جسارت و امید را فرو نگذارم و تردید را نگذارم که مرا دلسرد کند از انجام آنچه در دل دارم.

بیاد نگه دارم که جهان نیازمند  آفتاب لبخندهای هر چه بیشتر است، یادم باشد که سهم خود

را ادا کنم. پلهایی بسازم بجای دیوار.

در همه کس از آنچه دارند بهترینش را بیابم و به نقش ظاهر خویش زیبایی درونشان را به آنان بنمایم.

به خاطر نگه دارم که بی دوست و بی معشوق ، زندگی هیچ نخواهد بود و سپاس آن بدارم که با ایشان

همه چیز تواند شد.دریابم که وسعت زندگی فرا روی من است، اما چنان عزیز که یک لحظه اش تباه

نباید کرد. کار کنم تا رسیدن به هدفهایم و بدانم که بدست خواهند آمد. و به جانب رویاهایم دست بر آرم.

با توان ، به تصمیم و با ایمان. و سرانجام بدانم که زندگی با من سازگار است ، اگر من بکوشم که با

زندگی سازگار باشم

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت 7:14 |

زندگی شکوهمندی در انتظار است تا که  آن را زیست کنی.

امروز عزیزش بدار کوتاه تر از آنست این عمر که به فردا حواله شود.

به کمال آن را زیست کن.و دوست بدار هر آنچه  اختیار در کفت می نهد و دگرگونی در مقابلت.

بگذار متحیرت کند.بگذار به راههای کهنه. گامهای نو ارمغانت دهد بگذار دستت بگیرد تا برگشایی

تا پرده برگیری.بگذارترا به مردمانی ناشناخته راه برد.به رویا های نادیده به دانه های نکاشته.

بگذار اندکی از این دلشوره ها را باز شوی. غبار این محنتها بگیرد.باورت شود تا در شگفت آبی

لب به خنده گشایی عاشق شوی.بگذار نشانت دهد که چگونه با خورشید بر آیی و ستاره را

نشان کنی.وبا تو باز نماید شکفته شدن را تا به کمال آن شوی که هستی.

زندگی را بگذار تا به مبارزه ات بخواهد تا که جسارت یابی. بگذار برانگیزدت. بر پای داردت.

بگذار ترا بر گیرد با تو بیامیزد. بگذار شکوه یک صبح آرام و ساده را نشانت دهد.

بگذار اعجاز دنیای پیچیده ی درونت را با تو باز نماید. بگذار یاریت دهد تا که باورهایت را در یابی

وخدای اندرون را باز شناسی.بگذار از توان خویش ترا مبهوت کند.زندگی را بگذار یاورت شود تا که

دریابی اوهمان است که به دستهای خویش بنا کرده ای و این توان را دارد تا همان شود

که تو می خواهی.روزت شگفت و سرخوش باد..........امروز و هر روز.

                                      کولین مک کارتی 

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت 5:44 |

در دنیا هیچ چیز شگفت انگیز تر از احساس سهیم کردن دیگران نیست و هیچ شادیی

نمی تواند با گرمای حاصل از عشق ورزیدن برابری کند.

Image hosting by TinyPic

 
 
 
+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 13:5 |

دل سپردن از برای زندگی کردن چه زیباست

گاه تلخ وگاه شیرین، گاه چشم انداز رویاست

دل سپردن ها چه آسان، دل بریدن ها چه سخت است

عاشقی و بی قراری، جان خریدن ها چه سخت است

نازنینم در پناهت،  در وجود پر زآهت

در میان دست گرمت ، پاکی قلب چو ماهت

برگ ریزان خزانم را به خاموشی سپردم

فصل سرد غصه هایم را فراموشی سپردم

تو همیشه در سکوتم از نوای عشق گفتی

از وجود مهربانت، نامه های عشق گفتی

پس چه شد آن مهربانی،آن وفای زندگانی

آن همه مهر ومحبت، آن بهار جاودانی؟

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 13:2 |

غروب می شود، ستاره می شوی، پرنده می شوم ، آنگاه بسویت به پرواز در می آیم

در فضای کهکشان عشق به جستجو یت می پردازم، یا به وصال عشقت می رسم یا

صید شکار خواهم شد.

 

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 11:48 |
Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 10:58 |
Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 10:56 |
Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 10:54 |
+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 10:51 |

چی بخونم وقتی چشام از حضور گریه خیسه؟

وقتی هیچکی نمی تونه غصه هامو بنویسه

وقتی که به جز یه سایه کسی پیش من نمونده

شب بی نفسی ،شب بلند تنهایی

تو که هم نفسی ، بگو کجای دنیایی.؟

چی بخونم وقتی اسمت منو از توی قصه رونده

بنویس با چشمان خیس که غربت جای انتظار نیست

چی بخونم وقتی که سکوت با فریاد فرقی نداره

چی بخونم وقتی هیچکی نمی تونه تو رو پیش من بیاره

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 10:47 |

ای کاش می شد محبت را از پیشخوان تملق برداشت وبدون دریافت

هیچ وجهی در اختیار دیگران قرار داد.

ای کاش هنگامی که پدر به خانه می آید پاکتی از محبت در دست داشت

باشد و آن را به مادر بدهدو بگوید:

این محبت ها را بین بچه ها تقسیم کن.

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 10:41 |

دلم پاک است چون آئینه

افسوس که کس باور ندارد

این روشنی آئینه

عریان تر از زلال آب چشمه ها

شفاف تر از هر نور، لبریزتر از هر احساس

و غمگین تر از هر حدیث ناتمام

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 10:31 |

تو پرنده ی کوچکی بودی

با بال های خونین

در پروازی ناتمام

که به سوی جشن عروسک هایت

پرواز می کردی

با کدامین ترانه تو را بسرایم

ای نازنین

که آرمیده ای

با بارانی از گل و شبنم

و بوی عطر و گلاب

بر روی امواجی از آب

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 10:28 |

قدم گذاشتم در دل شب

نجوا کردم از غم و درد

بارید اشکم بر دیده چون ابر بهار

شکست قلبم چون زدن شیشه به سنگ

شب است و شب زنده داری ها بسیار

رفت بسی خواب ها از سر چشم من

از پس امشب هر شب

بس سحرها آمد با بیداری های من

به دنبال امشب هر شب

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 10:24 |

.

بیا تا پلکهای سنگین زمین را با سخاوت ابر عاشق آشتی دهیم و به آنها بیاموزیم

با عاطفه بو دن را.

عاشق بودن را ومهربان بودن را

چشم به آسمان بدوزیم شاید باران ببارد.

  

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 10:19 |

باور نمی کردم که حاشا کرده باشی

با غیر من در زندگی تا کرده باشی

از جمع ساعت ها ی عمر نازنینت

سهم مرا بیهوده منها کرده باشی

وقتی  به فصل پنجمی امیدواری

وقتی بهاری زرد پیدا کرده باشی

دیگر زمان،آبستن لبخندها نیست

شاید زمان را هم نازا کرده باشی

سهم من از این زندگی یک شعر نابست

شعری که موکولش به فردا کرده باشی

احساس ، یعنی خواهش دیرینه ی مرد

مردی که مرگش را تو امضاء کرده باشی

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 10:13 |
 

Image hosting by TinyPic

شمع بزم محفل شاهان شدن ذوقی ندارد

ای خوشا شمعی که روشن می کند ویرانه ای را

Image hosting by TinyPic

 
 

 

 
+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 10:7 |

آن باش

             که هستی

                            و آن شو

                                          که توان بودنت هست.

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 9:59 |

Image hosting by TinyPic

در قلب کوچکم گلستانی خواهم ساخت و روی تمام گلبرگ های آن خواهم نوشت .تا آخرین لحظه ی غروب زندگی ام با جان و دل دوستت خواهم داشت.

حریم خلوت عشقمان را با یاد تو گلباران می کنم.

محبت را در پاکی نگاهت معنا کردم و صداقت را در وجود مهربانت حس کردم.

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 9:16 |

Image hosting by TinyPic

 
 
+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 9:10 |

Image hosting by TinyPic

 
 
+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 9:8 |

 

تنها نمي توان شنيد آن را كه ديگران گويند

بايد كه گوش فرا داد

آواي خويشتن را

نه انبوه مردمان

نه دوستان و نه بستگان

هرگز ترا صلاح كار نمي دانند

و تو؛ تنها تويي كه مي داند

و توان آن دارد كه دست به سويي  گشايد

.................................كه بايد.

پس ؛ هم اكنون كمر بربند

كاري دشوار در پيش است

وجدالي سخت

و مردماني كه تيز مي نگرند

و پنداري كه نيك سخن مي گويند

از اين ميانه راهي بايد گشود

گفته ها را به كناري بايد نهاد

آنچه را كه مشتاقي؛ فرا چنگ خواهد آمد

پيوسته اگر تلاش تواني كرد.

آري ؛ كمر بربند

روزگارت را خواهي  زيست

و زندگي را به آرايشي كه دستان تو

ارمغان كند

و آن را دوست خواهي داشت

  

  • سوزان پوليس شوتز*

 

 

 

 

 

 

 
 

 
 

 

 
+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 9:4 |

 

 

زندگي ؛آموزگارشگفتي ست

با دست مايه ي تجربه هاي شيرين و خاطره هاي تلخ

درك عميق روزهاي عذاب ؛ بسي دشوار است

اما در امتداد همين روزگار سخت

به اكسير قدرت در آميزي و استقامت آموزي

و تجربه مي كني كه به آهنگ هر روز همپاي شوي

و در تقابل آن استوار باشي.

چه غم از پيمودن كوته راهي به درد

و كشيدن باري به ناكامي

و مي آموزي كه تمناي تو هر چه به سادگي رو كند

پاداشي ؛ بايسته تر فراچنگ آري

 وآنكه باختن ؛؛ هميشه  گامي ديگر است

به سوي بردن و پيروزي.

و ديگر بار چون به عادت ديرينه

زندگي لب به خنده گشايد.

خويشتن را باز مي يابي

توانمند تر از بيش و به دانشي فراخ

از تماميت بي انتهاي خويش

و آنكه قدر آرام كام لحظه هاي خوب را دريابي

به ژرفايي كه هرگز نمي شناختي.

 

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 9:2 |


Powered By
BLOGFA.COM