تبليغاتX

رویای من

بر گور لیلی

آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز
آخر مراشناختی ای چشم آشنا
چون سایه دیگر از چه گریزان شوم ز تو
من هستم آن عروس خیالات دیر پا
چشم منست اینکه در او خیره مانده ای
لیلی که بود ؟ قصه چشم سیاه چیست ؟
در فکر این مباش که چشمان من چرا
چون چشمهای وحشی لیلی سیاه نیست
در چشمهای لیلی اگر شب شکفته بود
در چشم من شکفته گل آتشین عشق
لغزیده بر شکوفه لبهای خامشم
بس قصه ها ز پیچ و خم دلنشین عشق
در بند نقشهای سرابی و غافلی
برگرد ... این لبان من این جام بوسه ها
از دام بوسه راه گریزی اگر که بود
ما خود نمی شدیم چنین رام بوسه ها !
آری ... چرا نگویمت ای چشم آشنا
من هستم آن عروس خیالات دیر پا
من هستم آن زنی مه سبک پا نهاده است
بر گور سرد و خامش لیلی بی وفا

.........................................

 با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهایی
بیگمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش
تار و پود جامه اش از زر
سینه اش پنهان بزیر رشته هایی از در و گوهر
می کشاند هر زمان همراه خود سویی
باد ... پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه موی سیاهش را
مردمان در گوش هم آهسته می گویند
آه ... او با این غرور و شوکت و نیرو
در جهان یکتاست
بیگمان شهزاده ای والاست
دختران سر می شکند از پشت روزنها
گونه ها شان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق پندار
شاید او خواهان من باشد
لیک گویی دیده شهزاده زیبا
دیده مشتاق آنان را نمی بیند
او از این گلزار عطر آگین
برگ سبزی هم نمیچیند
همچنان آرام و بی تشویش
می رود شادان براه خویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
 مقصد او ... خانه دلدار زیبایش
مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند
کیست پس این دختر خوشبخت ؟
ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
اوست ... آری ... اوست
آه ای شهزاده ای محبوب رویایی
نیمه شبها خواب میدیدم که می ایی
زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه می بندد
ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرایی
ره بسی دور است
لیک در پایان این ره ...قصر پر نور است
می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
می خزم در سایه آن سینه و آغوش
می شوم مدهوش
بازهم آرام و بی تشویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش
می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت
مردمان با دیده حیران
زیر لب آهسته میگویند
دختر خوشبخت ...!
 

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 23:59 |

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

***

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 23:25 |

خداحافظ همين حالا،

 همين حالا که من تنهام خداحافظ

 به شرطي که،

بفهمي تر شده چشمام

 خداحافظ کمي غمگين،

به ياد اون همه ترديد

 به ياد آسموني که،

منو از چشم تو ميديد؛

اگه گفتم خداحافظ،

 نه اينکه رفتنت ساده ست

نه دنيااينکه ميشه باور کرد،

 دوباره آخر جاده ست؛

خداحافظ واسه اينکه،

 نبندي دل به روياها

بدوني با تو و بي تو،

 همينه رسم اين دنیا

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 23:15 |
                                        

دلم تنها ترين دلهاست اينجا ،كه از دست رفاقت تير خورده

دلم با پاي خسته لنگ لنگون، تن زخمي شو ازكوي تو برده

قديما مونس ويارم تو بودي، ولي حالا دلم تنها ترينه

چه خوش بودم به حرفهاي دروغت، كه عشق من پناه اخرينه

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 و ساعت 10:37 |

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم، وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ، من او را دوست داشتم. وقتی او تمام شدمن شروع

کردم، من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن، مثل تنها زندگی کردن، مثل تنها مردن.....

....................................................................................................................................

میدونید......

دوست داشتن همیشه گفتن نیست، گاه سکوت است، گاه نگاه. و این درد مشترک من وتوست که

گاهی نمی توانیم در چشمهای یکدیگر نگاه کنیم.

....................................................................................................................................

خدایا:

به وقت تنگدستی آشنا بیگانه می گردد.فریاد که غم دارم و فریاد رسی نیست،انگار که در وسعت

شبهام کسی نیست.

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 و ساعت 9:50 |

وقتي بارون مي زنه رو تن خيابونا
ميسپاره بغض منو به چشاي ناودونا
دست من شاخه سرد رو دلم يه کوله درد
سرنوشت تن من سرنوشت برگ زرد
وقتي بارون مي زنه وقت از تو گفتنه
از زبون قطره ها اسم تو شنفتنه
زير بارون ميشينم كه يه عالمي داره
بوي بارون بوي باد تو رو يادم مياره
سر به زير و بي پناه با يه قلب بي گناه
زير بارون سفيد اون دو تا چشم سياه
من مسافر و غريب اومدم با آرزو
زير بارون زير باد جون من بسته به مو
کاش مي شد دوباره بارون بگيره
قلباي خسته ما جون بگيره
اون که من دوستش دارم مثل بارون زد و رفت
حرف آخرو نوشت به خيابون زد و رفت

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت 11:57 |
Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

آسمون آرزومون پره از ابراي تيره
لالايي واست بخونم تا شايد خوابت بگيره
اگه از خواب نپريدي توي خواب خدا رو ديدي
يه جوري بپرس ازش كه
دلامون چرا اسيره
باز كه چشماتو نبستي ببينم باز كه نشستي
مي دونم يه جوري هستي كه دلت از همه سيره
اما بهتره بدوني طبق اصل مهربوني
دل واسه عاشق نبودن راه نداره ناگزیره

_________
با تشکر از طیبه

 

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت 11:11 |

رفیق با وفا بودیم من و تو

یه عمری همصدا بودیم من وتو

واسه ترانه های عاشقونه

صدای آشنا بودیم من وتو

یه روزی از کنارت رفته بودم

عجب آشفته  و افسرده بودم

چه خوب کردی سفر کردی به شهرم

اگر اینجا نبودی مرده بودم

عزیزم بی تو بودنم محاله

خوشی بی تو یه جور خواب و خیاله

تو وقتی  نیستی لحظه ای کنارم

کبوتر دلم بی پر و باله

رفیق با وفا بودیم من وتو

یه عمری همصدا بودیم من وتو

واسه ترانه های عاشقونه

صدای آشنا بودیم من وتو

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 22:15 |

 

 

من عشق را در تو

تو را در دل

دل را در موقع تپیدن

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 7:35 |
 

 

  روي تخته سنگي نوشته شده بود:

 اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند

. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود:

اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است.

 براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.

 اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم.

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 13:2 |

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوستت داره

وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي

وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه

وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته
 
وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه
 
وقتي جايي نشستي که کنارت خالي بود به ياد بيار کسي رو که توي آغوشت جا مي گرفت
 
وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد
 
وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند
 
+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 12:49 |
 

چه شبها که من بی صدا گریه کردم

برای دل بی نوا گریه کردم

وبی شانه هایت گریه کردن چه سخت است

بیا تا ببینی کجا گریه کردم

به شوق بهار نجیب نگاهت

شدم آبرو بی ادعا گریه کردم

غریبانه سر روی زانو نهادم

برای دلت بی ریا گریه کردم

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 11:34 |

من از اين دنيا چي ميخوام

دو تا صندلي چوبي ، كه منو تو رو بشونه ، واسه گفتن خوبي

من از اين دنيا چي ميخوام

يه وجب زمين خالي ، همونقدر كه يك اتاقك ، بشه خونه خيالي

من از اين دنيا چي ميخوام

يه جعبه مداد رنگي ، بكشم رو تن دنيا ، رنگ خوبي و قشنگي

آدماي دست و دل باز ، از توي قلك طاغچه ، بردارن بذر محبت ، واسه بارداري باغچه

من از اين دنيا چي ميخوام ، چي ميخوام

 

 

يه پنجره با يه قفس ، يه حنجره بي هم نفس

سهم من از بودن تو ، يه خاطره است همين و بس

ميخوام توي اين سكوت صداتو از ياد ببرم

من از تبار غربتم با آرزوهاي محال ، قصه ما تموم شده با يه علامت سوال

بزار كه كوله بارمو رو شونه شب بزارم ، بايد كه از اينجا برم ، طاقت موندن ندارم

 

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 13:7 |

 تو مپندار که خاموشی من 

 هست برهان فراموشی من

  

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 12:49 |

بخواب اي نازنينم
مهربانم
دلنشينم
منم من عاشقت
آرام باش اي بهترينم
من اينجا مست مستم
مست و بي پروا
شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون بسترم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نياز تو
دو چشم دلنواز تو
خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حاله اي از نور من ديدم
ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در كنج قفس رويا نمي چيدم
من امشب وحشي ام ساقي
ز مي ، از عشق، از بازي نامردان اين دنيا
ز بدگويان كه مي گويند در دل من هوسبازم
تازه نميدانند
من مستم
من اما غرق جرمم
پي از شب بر سر دارم
آري من مستم هوسبازم عطش دارم
عطش عشق تو امشب در دل مي در شراب بي حضور تو وجودم را كمين كرده
كاش امشب ساقي لبهاي تو يا گرمي دستان تو در دل اين مجرم عاشق كمي غوغا به پا مي كرد
من اينجا كنج زندان پر عطش پر عشق يا ديوانه ام اين را نمي دانم
فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور
اي كه آغشته به تو دستان افكارم
در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس بي عشق بي پرواز
با دل با نفس با عشق با پزواز
تو را من دوست ميدارم 

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 11:4 |

 عاشقت بودم و ديوانه حسابم کردی

 آشنا بودم و بيگانه خطابم کردی

گفته بودم چو بيايی غم دل با تو بگويم

چه بگويم، که غم دل برود تا تو بيايی

     

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 10:11 |

به جای دسته گلی که فردا بر سر قبرم می گذاری

امروز یه شاخه گلی کوچک یادم کن ،

به جای سیل اشکی که بر سر مزارم نثار می کنی

امروز با تبسمی شادم کن ،

به جای آن متن های تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها می نویسی

امروز با پیامی کوچک خوشحالم کن ،

من امروز به تو احتیاج دارم نه فردا .

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 9:14 |

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

بين من و عشق فاصله اي نيست

گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

گفتي كه بايد بروم حو صله اي نيست

گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

رفتي خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسا له اي نيست

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 9:0 |


Powered By
BLOGFA.COM