






يه نفر انگاری امشب، دل و ايمونمو برده
منو از خودم گرفته ، به پريشونی سپرده
اومده تو خلوت من، يه نفر که مثل ماهه
دستای گرم و قشنگش ، واسه من يه تکيه گاهه
يه نفر ... نه! يه پرنده، که نگاش يه سايه بونه
همه ی دارايی اون ، يه وجب از آسمونه
يه نگاه آتشینه، يه سکوته روی لبهام
يه حضور دل نشينه، مثه ماهه توی شبهام
می دونم ... بايد بدونم ، قدر اين همنفسی رو
قدر اين غم قشنگو ، قدر اين دلواپسی رو






روزي دستهاي مهربانت را به من خواهي سپرد
و سبكبال خواهيم دويد تا كوچه رويايي سنجاقكها
روي ديوار حيات،شعر خواهيم نوشت
شعرهايي كه رديفش همه تكرار محبت باشد
و تو با زمزمه در گوش زمان خواهي خواند
زندگي را بايد از اول نوشت
شعرها را بايد از اول سرود!!!!!





دوست مي دارم زمستان را به اميد بهار
گم شدن دركوچه هاي پيچ پيچ زلف يار
از شقايق هاي ديگر من شقايق تو بودم
آتش عشقت مرا خشكانده اي باران ببار
چشمهاي مست و پر مهرت مثال شهر نور
مي سرايد در دل تاريك من آواز نار
زندگي با نام تو معنا گرفت اي مهربان
اي اميد روشن شبهاويلداهاي تار
اي تو تنها ساحل آرام اين درياي غم
قايقي بشكسته ام سويت روم ديوانه وار
باز گرد اي تك چراغ راه بي پايان من
مانده ام تنهاي تنها در سراي انتظار
منتظر بنشستم در زمستان و خزان
دوست ميدارم زمستان را به اميد بهار




قلبم را نياز بيشتريست تا برون ريزم تمامي دردهايم هر چند که دل سفره نيست محرم کجاست... و کدامين تان استقامتي چون... تا بشنود آن گاه که سنگ صبور عاجز ماند نشانم دهيد آن کس که سيل اشک مرا ديدن باشد جايي که گونه هايم رفيق نيمه راه اين سفرند من نخواستم سروي باشم بلند و آزاد يا که تاکي پر حاصل من به برگي زرد در پاييز قانع ام اگر زير پاي عابري له شوم



روياي با تو بودن را نمي توان نوشت نمي توان گفت و حتي نمي توان سرود.با تو بودن قصه شيريني است به وسعت تلخي تنهايي و داشتن تو فانوسي به روشنايي هر چه تاريکي در نداشتند و ..... ومن همچون غربت زداي در آغوش بيکران درياي بي کسي به انتظار ساحل نگاهت مي نشينم و ميمانم تا ابد و تا وقتي که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشويد مرد دريايي من


منتظر نباش كه شبي بشنوي ، از اين دلبستگي هاي ساده دل بريده ام ! كه عزيز باراني ام را ، در جاده اي جا گذاشتم ! يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم ! توقعي از تو ندارم ! اگر دوست نداري در همان دامنه ي دور دريا بمان ! هر جور راحتي ! باران زده ي من ! همين سوسوي تو از آن سوي پرده ي دوري براي روشن كردن اتاق تنهاي ام كافي است من كه اين جا كاري نمي كنم فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم همين ! اين كار هم كه نور نمي خواهد مي دانم كه به حرفهايم مي خندي حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم ، باران مي آيد ! صداي باران را مي شنوي ؟
معصومه



ای که به ریزش اشکها رحم می کنی ؛ 

