شبي از پشت يك تنهائي غمناك و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفري صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
آري مي دانستم و مي دانم ، اين باغ قشنگ رويايي
شايد ، شايد تو را براي مدتي از من جدا سازد
ولي باز هم دعا كردم دعا كردم . . . 
آن گه از پنجره كوچك قلبم با تو حرف زدم
و از پشت ديوار دلتنگي
با قايق غمهايم
در رودخانه اشكهايم
تا انتهاي ظلمت پارو زدم
ولي باز هم دعا كردم دعا كردم . . .
ناگه
تصوير زيبايت را جلو خود يافتم
و با شتاب اشكهايم را پاك كردم
و به آينده روشني نگريستم كه در انتظارمان خواهد بود
آري اين بار از ته دل براي خوشبخت شدنمان دعا كردم دعا كردم . .
+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت
11:5 |
