تبليغاتX
شبی پرسیدمش با بی قراری. به غیر از من کسی را دوست داری؟!!! به چشمش اشک شدازشرم جاری. میان گریه هایش گفت آری.............. --> رویای من
Click for Full Size View

یادت همیشه در ذهن ها خواهد ماند.روحت شاد.

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 11:47 |

Click for Full Size View

Click for Full Size View

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 11:5 |

وقتی تنها می شی،

وقتی دلت گرفته، وقتی از همه ی عالم و آدم خسته شدی،

وقتی دیگه اندازه ی سر سوزن هم به زندگی امید نداری،

یاد خودش می افتی...که ای کاش کنارم بود تا به خاطر وجود اون همه چیز رو فراموش کنی... وقتی دوست داری

فقط گریه کنی، یاد تکیه گاه امنش می افتی

تا سرت رو می ذاشتی رو شونه هاش و اشک می ریختی تا بالاخره آروم بشی

وقتی دیگه دوست نداری نفس بکشی، یاد قلبت می افتی که فقط به خاطر 

وجود اونه که هنوز ایست نکرده


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 12:26 |

چقدر حرف برای گفتن دارم ، حرف هایی که به هیچ کس نگفتم و اگر هم بگم کسی نمی فهمه که چی می گم ، حرفهایی که شب و روزم و پر کرده اما ، اما وجودم و از خیلی چیزها خالی کرده ... حرفهایی که نمی دونم چطور از خونه ی دلم بیرونشون کنم... حرفهایی که شدن یه بار اضافی روی قلبم. دلم می خواد فریاد بزنم ، اما نمی تونم...!
چقدر حس گفتن دارم حس نامحسوسی که مرا به وجد می آورد تا بنویسم ، تا بگویم ، تا بخوانم ، تا فریاد بزنم.
ذهنم پراز کلماتی است که می خواهند از اسارت خیالم رها شوند. وجودم آتشفشانی است که تنها منتظر یک جرقه است. دلم می خواهد اشک بریزم به حال خودم ، به حال تو ، به حال لحظه هایی که می گذرند و من هنوز در جای خود مانده ام ! .
بی قرارم... یک بی قرار مغرور ، یک دلتنگ لجباز ، یک تنهای تنها... اما تو را نمی دانم . بی قرارم کردی ، دلتنگم کردی و آخر تنها ماندم تقصیر از تو نیست ، دست زمانه ما را از هم جدا کرد، شاید روزی به سوی تو بازگردم... شاید.......

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 10:1 |

امروز اگر چیزی می نویسم فقط و فقط بخاطر تو بوده و بس.نمی دونم تو می دونی دل من در هوای تو چقد بیقراره؟ راستشو بخوای نوشتن هم دل خوشی میخواد.باید دلت به کسی خوش باشه .؟ اگه دروغ می گم تو بگو.بگو دلخسته تر از من کسی هست.؟

با غروب خورشید ، آفتاب لحظه های شاد من هم غروب می کند و خورشید ثانیه های زجر آور انتظا رتو ، طلوع می کند.

چه سخت است تنها و بی کس زیر سقف آسمان بنشینی و سنگینی نگاه تک تک ستاره ها را بر دوش نحیف خود حس کنی.

چه سخت است تنها این همه رنج را تحمل کرد و ندانست که تا کجا باید تحمل کرد و صبر کرد و صبر کرد...

چه سخت است قلبی را که از درد دلتنگی دیگر آرام و قرار ندارد در سینه نگه داشت و از او خواست که باز هم بتپد.

چه سخت است با یاد خاطره ایی شب را روز کرد و به امید پایان انتظار روز را به شب رساند.

چه سخت است پاسخ دادن به نگاه های پرسشگر رهگذرانی که از راز دل تو خبر ندارند.

چه سخت است فرو خوردن بغضی که تمام وجودت را به آتش می کشد.

چه سخت است  رها کردن فریادی که هرگز قصد رهایی از قفس سینه را ندارد.

چه سخت است  تحمل این همه درد و نگفتن حتی یک کلمه به تو..


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 9:13 |
param name="Url" value=http://www.naghmeh.com/Naghmehcard/MIDI/ebi_ki_asghgato_pak.mid"ref>