پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش امد
آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ما به چه کارش می خورد ؟
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه طوفانیم اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند؟
آنکه زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت.؟
يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش مي گيره ... گفتم : يه خواهش دارم. وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار. گفتي به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم مي خندي...
تنهاييم را با تو قسمت مي کنم
سهم کمي نيست
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي
غم آنقدر دارم که مي خواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگين خود بنشانمت
بنشين
غمي نيست
حواي من بر من مگير اين خود ستايي را که بي شک تنها تر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست
آيينه ام را بر دهان تک تک ياران گرفته ام
تا روشنم شد در ميان مردگان همدمي نيست
همواره چون من نه
فقط يک لحظه خوب من بينديش
لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست
من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم
شايد براي من که همزاد کويرم شبنمي نيست
شايد به زخم من که مي پوشم ز چشم شهر آن را در دست هاي بي نهايت مهربانش مرهمي
شايد و يا شايد
هزاران شايد ديگر اگرچه اينک به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست
